A KISS MADE OF BLOOD
PART:29
°°°°°°°°°°°
اتاق مخصوص «مذاکرههای شخصی» خاندان لی است: یک میز چوبی قدیمی، نور کم، دیوارهای متریالی تیره، و یک ساعت کوچک که ثانیهها را با صدای بلند تیکتاک میزند.
پدر میکا پشت میز مینشیند. جونگکوک جلوی او، صاف و بیحرکت. دقیقهٔ اول؟ هیچکس حرف نمیزند. این آزمون است. آزمون صبر. بالاخره پدر میکا با صدایی آرام اما شدیداً کنترلشده میگوید: «جونگکوک…اینکه دختر من تو رو انتخاب کرده، واقعیت رو تغییر نمیده.»
جونگکوک: «واقعیت کدومه؟»
پدر میکا نگاهش را مستقیم میدوزد: «اینکه تو…خطرناک هستی.»
جونگکوک حتی پلک نمیزند. نفسش همانقدر آرام است. «میدونم.»
پدر میکا کمی جا میخورد اما ادامه میدهد: «و من…اجازه نمیدم دخترم وسط گذشتهٔ ناپایدار تو قربانی بشه.»
جونگکوک همانطور که نشسته، آهسته خیلی آهسته به جلو خم میشود. صداش نه بلند، نه تهدیدآمیز اما برنده مثل تیغ «من هیچوقت به میکا آسیب نمیزنم. هیچوقت.»
پدر میکا: «همه همینو میگن. تا وقتی لحظهٔ شکستن برسه.»
جونگکوک نگاهش را پایین نمیاندازد. برعکس هنوز مستقیم نگاه میکند: «من درمان میرم. کمک میگیرم. خودم رو نگه میدارم. نه بهخاطر خودم. بهخاطر اون.»
پدر میکا کمی لبخند میزند. نه از سر خوشحالی از سر تمسخر ملایم. «احساسات…به درد جلسه نمیخوره.»
جونگکوک: «پس دربارهٔ چی حرف میخوای؟»
پدر میکا صندلی را عقب میبرد و با صدایی خشک: «دربارهٔ اینکه اگر یک روز دختر من تصمیم به رفتن بگیرد، تو چیکار میکنی؟»
اتاق برای یک لحظه نفسش را نگه میدارد. جونگکوک هیچچیز نمیگوید. چند ثانیه. ده ثانیه. بیست ثانیه. پدر میکا: «دیدی؟ جوابش ساده نیست.»
جونگکوک بالاخره سرش را کمی کج میکند: «چون هنوز نمیدونم. ولی…سعی میکنم درستش کنم. حتی اگه سخت باشه.»
پدر میکا یخ میزند. این جواب…نه ساده بود نه دروغ. کاملاً واقعی. جونگکوک ادامه میدهد، با صدایی عمیقتر: «ولی اینو مطمئن باش…اگه یکدرصد فکر کنی میتونی اون رو با زور از کنار من بکشی، یا انتخابش رو تغییر بدی اونوقت مشکل ما گذشتهٔ من نیست.»
سکوت. «اونوقت مشکل…تویی.»
پدر میکا سرش را آهسته بلند میکند. چشمهاش باریک: «دارم تهدید میشم؟»
جونگکوک آرام پشت صندلی تکیه میدهد. «نه. دارم حقیقت رو میگم. تو نباید با احساسات اون بازی کنی. نه با اجبار، نه با ترس، نه با گناه.»
پدر میکا برای اولین بار حالت نگاهش تغییر میکند. عمیق.
تحلیلگر. نه دشمن…بلکه شگفتزده. «تو…خیلی فرق داری با تصور من.»
جونگکوک یک شانه بالا میاندازد: «مردم معمولاً همین فکر رو میکنن. تا وقتی منو ببینن.»
پدر میکا دستها را روی میز میگذارد: «خب…میخوام مطمئن بشم که تو میتونی مراقب دخترم باشی. اما مراقبت یعنی کنترل نه...نه محدود کردنش.»
جونگکوک بلافاصله: «محدودش نمیکنم. اینکه زیاد مراقب میشم، درسته. ولی اون آزادیش رو از دست نمیده.»
پدر میکا: «و این برام مهمه. تا وقتی اینطور باقی بمونه...من دخالت نمیکنم.»
برای اولین بار وزن اتاق کم میشود. پدر میکا بلند میشود.
جونگکوک هم. پدر میکا دستش را دراز نمیکند. خاندان لی اینطور نیستند. فقط یک جمله میگوید ساده، کوتاه، اما سنگین: «جونگکوک…اگه میکا با تو خوش باشه، من با تو مشکلی ندارم. اما اگه ناراحت بشه…اونوقت من طرف هر کسی هستم که نگاهش رو پایین انداخته.»
جونگکوک آرام و صاف: «و من نمیذارم کار به اونجا برسه.»
یک سکوت کوتاه. یک اعتراف بیصدا. دو مرد که نهایتاً همدیگر را فهمیدند. پدر میکا به در اشاره میکند: «برگرد سر میز. دخترم منتظرته.»
°°°°°°°°°°°
اتاق مخصوص «مذاکرههای شخصی» خاندان لی است: یک میز چوبی قدیمی، نور کم، دیوارهای متریالی تیره، و یک ساعت کوچک که ثانیهها را با صدای بلند تیکتاک میزند.
پدر میکا پشت میز مینشیند. جونگکوک جلوی او، صاف و بیحرکت. دقیقهٔ اول؟ هیچکس حرف نمیزند. این آزمون است. آزمون صبر. بالاخره پدر میکا با صدایی آرام اما شدیداً کنترلشده میگوید: «جونگکوک…اینکه دختر من تو رو انتخاب کرده، واقعیت رو تغییر نمیده.»
جونگکوک: «واقعیت کدومه؟»
پدر میکا نگاهش را مستقیم میدوزد: «اینکه تو…خطرناک هستی.»
جونگکوک حتی پلک نمیزند. نفسش همانقدر آرام است. «میدونم.»
پدر میکا کمی جا میخورد اما ادامه میدهد: «و من…اجازه نمیدم دخترم وسط گذشتهٔ ناپایدار تو قربانی بشه.»
جونگکوک همانطور که نشسته، آهسته خیلی آهسته به جلو خم میشود. صداش نه بلند، نه تهدیدآمیز اما برنده مثل تیغ «من هیچوقت به میکا آسیب نمیزنم. هیچوقت.»
پدر میکا: «همه همینو میگن. تا وقتی لحظهٔ شکستن برسه.»
جونگکوک نگاهش را پایین نمیاندازد. برعکس هنوز مستقیم نگاه میکند: «من درمان میرم. کمک میگیرم. خودم رو نگه میدارم. نه بهخاطر خودم. بهخاطر اون.»
پدر میکا کمی لبخند میزند. نه از سر خوشحالی از سر تمسخر ملایم. «احساسات…به درد جلسه نمیخوره.»
جونگکوک: «پس دربارهٔ چی حرف میخوای؟»
پدر میکا صندلی را عقب میبرد و با صدایی خشک: «دربارهٔ اینکه اگر یک روز دختر من تصمیم به رفتن بگیرد، تو چیکار میکنی؟»
اتاق برای یک لحظه نفسش را نگه میدارد. جونگکوک هیچچیز نمیگوید. چند ثانیه. ده ثانیه. بیست ثانیه. پدر میکا: «دیدی؟ جوابش ساده نیست.»
جونگکوک بالاخره سرش را کمی کج میکند: «چون هنوز نمیدونم. ولی…سعی میکنم درستش کنم. حتی اگه سخت باشه.»
پدر میکا یخ میزند. این جواب…نه ساده بود نه دروغ. کاملاً واقعی. جونگکوک ادامه میدهد، با صدایی عمیقتر: «ولی اینو مطمئن باش…اگه یکدرصد فکر کنی میتونی اون رو با زور از کنار من بکشی، یا انتخابش رو تغییر بدی اونوقت مشکل ما گذشتهٔ من نیست.»
سکوت. «اونوقت مشکل…تویی.»
پدر میکا سرش را آهسته بلند میکند. چشمهاش باریک: «دارم تهدید میشم؟»
جونگکوک آرام پشت صندلی تکیه میدهد. «نه. دارم حقیقت رو میگم. تو نباید با احساسات اون بازی کنی. نه با اجبار، نه با ترس، نه با گناه.»
پدر میکا برای اولین بار حالت نگاهش تغییر میکند. عمیق.
تحلیلگر. نه دشمن…بلکه شگفتزده. «تو…خیلی فرق داری با تصور من.»
جونگکوک یک شانه بالا میاندازد: «مردم معمولاً همین فکر رو میکنن. تا وقتی منو ببینن.»
پدر میکا دستها را روی میز میگذارد: «خب…میخوام مطمئن بشم که تو میتونی مراقب دخترم باشی. اما مراقبت یعنی کنترل نه...نه محدود کردنش.»
جونگکوک بلافاصله: «محدودش نمیکنم. اینکه زیاد مراقب میشم، درسته. ولی اون آزادیش رو از دست نمیده.»
پدر میکا: «و این برام مهمه. تا وقتی اینطور باقی بمونه...من دخالت نمیکنم.»
برای اولین بار وزن اتاق کم میشود. پدر میکا بلند میشود.
جونگکوک هم. پدر میکا دستش را دراز نمیکند. خاندان لی اینطور نیستند. فقط یک جمله میگوید ساده، کوتاه، اما سنگین: «جونگکوک…اگه میکا با تو خوش باشه، من با تو مشکلی ندارم. اما اگه ناراحت بشه…اونوقت من طرف هر کسی هستم که نگاهش رو پایین انداخته.»
جونگکوک آرام و صاف: «و من نمیذارم کار به اونجا برسه.»
یک سکوت کوتاه. یک اعتراف بیصدا. دو مرد که نهایتاً همدیگر را فهمیدند. پدر میکا به در اشاره میکند: «برگرد سر میز. دخترم منتظرته.»
- ۲.۸k
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط